تبليغاتX
نگاه تازه

 

جلوی آینه در حال بستن دکمه های مانتوی سفیدش بود که بوق آژانس او را وادار ساخت تا عطرش را دربین راه بزند همچنان که با عجله پلکان را دو تا یکی پایین می آمد ناگهان به سمت پارکینگ برگشت وبا حسرتی که از عمق چشمانش هویدا بود به ماشینش نگریست  دستی بر روی آن کشید و روسری اش را در آینه  درست کرد . بار دیگر قبل از خروج از پارکینگ نگاهی به ماشینش انداخت تا حدی که یادش رفت در پارکینگ را ببندد

سوار ماشین شد . برای لحظاتی چشمانش را بست  و اشکانش بر روی گونه هایش جاری شد . راننده ی آژانش آیینه ی رو به عقب را طوری درست نمود که او در کمال راحتی گریه کند. غافل از آنکه غم دل مسافرش فراتر از هرچیزی است . خیلی آرام از کیفش دستمالی در آورد و چشمانش را با ان پاک نمود . کنار یک گل فروشی بزرگ ایستادند . از ماشین پیاده شد و دسته گل زیبایی از گلهای رز سفید سفارش داد و بر خلاف انتظار فروشنده از چسباندن هرگونه کارت بر روی آن امتناع ورزید.

خیابان ها طبق روال عادی همه روزه بسیار شلوغ بود . به ساعتش نگریست  بیست دقیقه ای میشد که به دود ماشین جلویی آن هم بی هیچ حرکتی خیره شده بود . بار دیگر اشک از چشمانش جاری شد . راننده ی آژانس این بار طاقت نیاورد و به بهانه ای سر صحبت را با او باز نمود . صحبت از هرچیزی شد جز آنچه که باید می شد . وی درپاسخ به راننده تنها سکوت اختیار کرده بود . بالاخره این چهار چرخها به حرکت در آمدند.

کرایه را حساب کرد . از ماشین پیاده شد . آرام و با طمانینه گام بر می داشت . در بین راه چندین بار دسته گلش را بوئید و سری تکان داد .

برای لحظاتی در جای خود ایستاد .دستانش را بهم فشرد و این بار محکم تر از قبل گام برداشت .

هر لحظه به تعداد جمعیت افزوده میشد . صدای جمعیت با دیدن او به اوج خود رسید . . بی اعتنا به همه خیلی سریع راه خود را از میانشان پیدا نمود . به موقع آمده بود هنوز او را نیاورده بودند . ولی با این اوصاف خانه ی زیبایش در حال درست شدن بود . کناری ایستاد و به حرکت سریع بناها نگریست و با دو چشم خودش دید که چطور بیرحمانه کرم بیچاره را از وسط به دو نیم تقسیم کردند .بار دیگر بی اختیار اشک از چشمانش جاری شد  یکی از رزها را از دسته گل جدا نمود و بر روی آن کرم بیچاره قرار داد.

صدای ناله ها به اوج خود رسید . یکی از میان جمعیت فریاد زد : ((خجالت نمی کشی؟ حداقل زیر تابوت پدرت رابگیر ! ))دیگری در تائید حرفهای او چندین بار لاالله الا الله گفت . حتی شنید که یکی وعده ی ثواب داشتن به او می داد بلکه بتواند او را از جای خود تکان دهد . اما خیره مانده بود به جمعیتی که هر لحظه به او نزدیکتر می شدند . صدای ناله ی مادرش در بین جمعیت شنیده می شد . خدا را فریاد می زد !

خیلی آرام او را در خانه اش قرار دادند . خانه ای که تنها به اندازه ی قامت او جا داشت و بس ! به گونه ای دسته گل را بر روی تابوت پدرش قرار داد که لباسش خاکی نشود . یاد حرف پدرش افتاد: ((تو با این افکارت آخر یه روز من رو به کشتن میدی . تو برام آبرو و حیثیت نذاشتی . کی میشه من بمیرم و از دستت راحت بشم ! )) سری تکان داد و با احتیاط یک عدد رز دیگر را از دسته گل جدا نمود .

حرکت سریع دستان آن دو بنا سریعتر از پیش شده بود . گویی صاحبکار بعدیشان منتظرشان بود . باید هرچه سریعتر این کار را تحویل می دادند . نمی دانست چه کسی قرار است پیمانکار آن دو بنا بشود ؟

از جمعیث فاصله گرفت . رز را بوئید و سری تکان داد. برگشت و نگاهی به جمعیت که تنها نقطه ای سیاه مشخص بود انداخت .

به ساعتش نگریست و پوزخندی زد . بی آنکه سرش را بالا بیاورد و به انسانهای اطرافش بنگرد راه خود را می پیمود . گویی از بین سنگفرشهای خیابان مسیرش را پیدا می کرد .

بار دیگر دسته گل را بویید. برای لحظاتی در جای خود ایستاد .یک دور کامل  چرخید و مجددا مسیر خود را طی کرد .

بی آنکه متوجه باشد مسیرخیابان را دوبار طی کرده بود . بر روی صندلی ای نشست و بار دیگر رز را بوئید و سری تکان داد. عزم خود را جزم نموده بود .

رفتن و برای همیشه رفتن . مجددا به یاد حرف پدرش افتاده بود که در تک تک لحظات عمرش آرزوی مردن را داشت . پوزخندی بر لبانش جاری شد .

رفتن برای چه ؟ برای رها شدن از دست دخترش ! او نا خواسته مرد . بیماری امانش را بریده بود . مرگ طبیعی در کار نبود .

به ناگاه از جایش بلند شد  . تا چشم کار می کرد آبی بود و وسعت بی انتهایش. رز را بر روی صندلی قرار داد . محکم تر از همیشه قدم بر میداشت . بی آنکه نگاهی به عقب بیندازد . وارد شد . سرد بود اما نرمی را به راحتی احساس می کرد .  قدم بعدی را برداشت. اینجا دیگر از کرم خاکی خبری نبود . قدم بعدی را برداشت . حتی صاحبکار و بنائی هم در کار نبود . اینجا مرجان داشت . تا نیمه فرو رفته بود . تنها سرش پیدا بود . حتی نیازی به شستشو هم نداشت . و قدم بعدی ....

 

 

+ نوشته شده توسط زهرا محمدپور در چهارشنبه چهاردهم دی 1390 و ساعت 13:20 |
بدون شرح!

خوب آره که خیابونها و بارونها و میدونها و آسمونها ارث بابامه

واسه همینه که از بوق سگ  تا دین روز این کله ی پوک و میگیرم  بالا و از بی سیگاری می زنم زیر آوازو اینقدر می خونم تا این گلوی وامونده وا بمونه تا که شب بشه و بچپم توی یه چهار دیواری حلبی که عمو بارون رو طاقش عشق سیاه خیالی من رو ضرب گرفته

شام که نیست !

خب زحمت خوردنشم ندارم در عوض چشم من به اون پوتین های مچاله و  پیریه که  رفیق پرسه های بابام بودن

بعدشم برای اینکه قلبم نترکه ! چشم ها رو می بندمو کله رو ول می کنم رو بالشی که  پر از گریه های ننمه

گریه که دیگه عار نیست

خواب که دیگه کار نیست

تا مجبور باشی از کله ی سحر یا مفت بگی و یا مفت بشنوی آخر سر این قدر سر به سرت می زارن تا سر بزاری به خیابونها

هی هی دل بده تا پته ی دلم رو واست رو کنم

می دونی همیشه این دلم به اون دلم میگه فکی تو این دنیای هیچکی به هیچکی این یکی دستت باید اون یکی دستتو بگیره ورنه خلاصی خلاص

اگر این نبود حالیت می کردم که کوه ها رو چطوری جابه جا می کنند . استکانها رو چه جوری می سازند . سردو وگرم و تلخ و شیرینش نوش جون

من یاد گرفتم چه جوری شبها از رویاهام یه خدا بسازم و دعاش کنم که عظمتت و جلالتو ...

امشبم گذشت و کسی ما رو نکشت بعدش هم چشمهامو می بندمو دل و میسپارم به صدای فلوت یتی کوره که هفتاد سال تموم عاشق یه دختر چهار ده ساله ی بوره

من هم عشق سیاهم و سوت می زنم تا خوابم ببره

تو ته تهای خواب یه صدای آشنایی چه خوش می خوند : بشنو...

هی له له  سیاه این قدر برام اشوه نیا تو کوچه تو در تو سر تا سر این شهر هر جا بری همراتم سک و سوتک می دونن کشته اشوه هاتم ...

 

((حسین پناهی))
+ نوشته شده توسط زهرا محمدپور در یکشنبه پنجم دی 1389 و ساعت 16:23 |
درود به همه

نمی خواستم بنویسم یا بهتره گم قصد نوشتن نداشتم اما راستشو بخواین دلم حتی برای خودم هم تنگ شده بود چه برسه به شما ها

در این مدتی که ازم خبری نبود اتفاقات زیادی برام افتاد. اتفاقی که شایدبرای هر کسی فقط یه بار بیافته و شاید هم ...

کلی مطلب نانوشته دارم که دوست دارم براتون بزارم اما دست و دلم مدتیه به هیچی نمیره . دل تنگ همه ی اون روزهایی شدم که می اومدم و می نوشتم و می خوندمتون

براتون توضیح میدم که کجا بودم و چه می کردم

فقط می دونم تو این مدت موسیقی یانی آرومم می کرد و وقتی نقاشی می کردم دنیامو خالی می کردم .

 

+ نوشته شده توسط زهرا محمدپور در سه شنبه نهم شهریور 1389 و ساعت 23:19 |
درود به همه

باید قبل از هرچیزی از همتون برای لطف بی اندازتون تشکر کنم که در این شرایط سخت کنکور تنهام نذاشتید .

قرار نبود به عنوان اولین کارم پس از کنکورم یه چنین چیزی رو بنویسم اما بعضی وقتها چیزهایی پیش می یاد که نمیشه به راحتی از کنارشون گذشت .

درست مثل نوشتن که وقتی دست رو میزاری رو کاغذ متوجه نمیشی کی کاغذ و کاغذها سیاه میشن . منم نخواستم اتفاقی رو که امروز به واقه افتاده بود و از قلم بندازم

به همین خاطر نوشتم

 

مثلا امروز کار نداشتم و می خواستم قدری صبح بیشتر از همیشه بخوابم . اما مجبور شدم لحاف و تاجائیکه میشه بکشم روی خودم و خصوصا طوری جمعش کنم که دو تا گوشامو بپوشونه ! بلکه صدای بیرون کمتر اذیتم کنه

واسه یه لحظه تمام ماه های شمسی و قمری و میلادی رو تو ذهنم مرور کردم . چشام باز نمیشد !محرم و صفر که تموم شده بود ! فوریه هم که اتفاق خاصی توش نیافتاده ! اسفندم که حداقل امروز رو روز خاصی نشون نمی داد

پس این سرو صدای بیرون واسه چی بود !!!

یک دفعه یادم اومد دیروز که از کلاس برمیگشتم یک بلند گو انداخته بودن پشت یه نیسان ومدام خیابون اصلی رو که سر و تهش یه ربع همخ نمی شد بالا و پایین می کردن و به ملت اعلام می کردن که فردا قراره 3 تا شهید گمنام بیارن دفن کنن !!!

واسه یه لحظه گفتم : خدایا یعنی خانواده ی اونها هم بین این ملت هست ؟ بعد گفتم اونها که گمنامن ! معلوم نیست اصلا از کجا اومدن ! موندم بعد از این همه سال چی ازشون باقی مونده که انداختن تو تابوت ! و دارن دور شهر می چرخوننشون ! یکی از مضرات شهر کوچیک همینه دیگه ! اول شهر بایستی آخر شهر معلومه! ولی با این همه 2 هزار متر زمین اهدا کردن واسه دفن شهدای گمنام !

در حالیکه تازه بعد از چندین سال !!! بیمارستان رو افتتاح کردن که چندی پیشم رئیس بیمارستان و توقیف کردن ! چرایش بماند ! هرچند این هم باید بماند که هنوز خیلی از جاها آب ندارند !

گاز که دیگر جای خود!

همون  نعمتی که همین جور داره واسه کشورهای دیگه ارسال میشه ! هرچند باید بریم خدامون رو شکر کنیم چون از صدقه سر اون کشور ها شهرهایی که در مسیر گاز کشی هستند دارای این نعمت میشن ! این و دیشب خودم تو اخبار شنیدم !!!

دوباره لحاف و کشیدم بالاتر بلکه این صدا رو کمتر بشنوم !

گاهی وقتها محرک چیز خوبیه اما اگر ندونی برای چیه اون اصلا ارزش ندارن

صدای موذن می اومد . مثل اینکه نماز میت می خوندن!

نمی دونم چند نفر از آدمهایی که اونجا جمع شده بودن می دونستن نماز چیه ! و اصلا بلد بودن بخونن !

اما می خوندن !

تازه حاضبرم شرط ببندم بیش از نصف اونها نمی دونن کی ننه و باباهاشون فوت شده ! اصلا قبرشون رو یادشون رفته اما امروز ....

مگه مادرهای اونها حماسه نساخته بود ! مگر پدرهای اونها رنج نبرده بود !

اصلها! وارونه

ارزشها بی ارزش!

سرمو از زیر لحاف آوردم بیرون و به ساعت پشت دستم نگاه کردم . دقیق 9 صبح بود !

یادم نمی یاد تو شهرمون مردم این قدر سحر خیز بوده باشند !

آخه اینجا حتی کشاورزی هم نیست !

اینجا زمینه ها فروخته میشه ! اونم نه یه باربلکه ... بار !!!

فروش زمین چه قدر یاد خدا رو وسط می یاره ! چه آیه قرآنهایی نیست که نیاد وسط!!!

اون وقت میرن زیر تابوتهای خالی رو می گیرن و فردا واسه خاطر سنگینی اون تابوت ! بودجه می گیرن که برن دیسک کمر عمل کنن!!!

دیگه باید بلند می شد و می نوشتم

۴/۱۲/۸۸          

+ نوشته شده توسط زهرا محمدپور در سه شنبه چهارم اسفند 1388 و ساعت 12:27 |
درود بر همه

مدتیه دلم می خواد به روز بشم اما وقت نمی کنم . همین که وقت پیدا می کنم هرزچندی می یام باید برم شکر کنم . راستش امتحان کنکور ارشدم نزدیکه  . بعد از او.ن سعی می کنم که بیشتر بیام . راستش هدف بلند مدتی دارم . قراره کارهای اصلیمو بعد از کنکور بزارم تو وبم. در هر حال از همه ی شماها که همیشه بهم لطف دارید ممنونم.

دوستون دارم .

+ نوشته شده توسط زهرا محمدپور در یکشنبه یازدهم بهمن 1388 و ساعت 17:2 |

کاش همیشه برف بیاد و مردم سرشونو پایین بگیرن

کاش همیشه برف بیاد و سفیدی چشم مردم رو بزنه

کاش همیشه برف بیاد و به خاطر سفیدی راه ها بسته شه

کاش همیشه برف بیادو مردم آروم راه برن

کاش همیشه برف بیاد و مردم به خاطر سفیدی یخ بزنن

کاش همیشه برف بیاد و جا پای مردم تو سفیدی بمونه

کاش همیشه برف بیاد و مردم سفبدی رو به سمت هم پرتاب کنند

کاش همیشه برف بیاد و...

+ نوشته شده توسط زهرا محمدپور در جمعه چهارم دی 1388 و ساعت 19:22 |

دیگر همه چیز با (( ب )) شروع می شود و به ((الف )) ختم می گردد!

معلم کلاس اول چه بیهوده آب در هاون می کوبید تا یادمان دهد الفبا از الف شروع می شود: بنویسید بچه ها ... روی خط الفبا....آی بی کلاه ...آی با کلاه!

آی با کلاه ؟؟؟

وقتی منحنی آخر آی با کلاه را می نوشتیم یادمان نبود که از روز اول بر سر هر واحد انسانی کلاه می گذاریم !

اما حالا دیگر همه چیز با ((ب)) شروع می شود و به ((الف )) ختم می گردد

یعنی دیگر آب نداریم؟

ب و آ داریم ؟

ب و آ مثل بابا !

اما بابا بی آب نان را چه کند؟

من اما با ((ب )) شروع نمی شوم و به (( الف )) هم ختم نمی گردم !

ولی همه چیز با ((ب)) شروع می شود و به (( الف )) ختم می گردد

به نام خدا !!!

+ نوشته شده توسط زهرا محمدپور در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 19:42 |

به نام هیچ کس

به نام من  ، به نام تو ، به نام ما

من و تویی که انسان را رعایت کردیم

خود اگر شاهکار خدا بود یا نه !

قصه نیستم که بگویی، نغمه نیستم که بخوانی ، یا چیزی چنان که ببینی ، یا چیزی چنان که بدانی ،

من درد مشترکم مرا فریاد کن !

شاملو

من زهرا محصول آمیزش دو جنس مذکر و مونث بنا بر ثبت شناسنامه ام بیست و سه سال پیش به این جهان هستی پرتاب شده ام ، و جسم من درست بیست و سه سال است  که دارد روال عادی بزرگ شدن را طی می کند و اگر دستخوش تحولات طبیعی و غیر طبیعی نشود این روال ادامه پیدا خواهد کرد ، تا زمانی که سلولهای بدنم از کار بیفتند و این روند متوقف شود و انجاست که به قول عوام مرگ من فرا میرسد !

من ابدا نمی دانم که چه زمانی قراراست خوراک بدمزه ی کرمهای قبرستان بشوم؛اما می دانم که هستم و در این بودن شک ندارم .

من از وقتی به دنیا امدم ، این پیری و این مردن با من هست . منتهی انگار در زبان این عوام این مردن زمانی به سراغ انسان می آید که تو پیر میشوی؛در صورتی که پیری ذاتا در من رخنه کرده بود . من آن زمان که دختر بچه ی لوس مامانی ام بودم ، سفیدی موی پیری و نداشتن دندان سالخوردگی را در خود حس می کردم !

وقتی سواد را برای خود معنی کردم دیدم این طور معنی میشود : یعنی سیاه کردن صفحه ی ذهن !

بنا براین تا زمانی که این صفحه ی ذهن سفید است،هر لحظه ممکن است یک چیزی باعث سیاه شدنش شود و چه راحت هم این اتفاق رخ میدهد ، یک چیز سفید را سیاه کردن خیلی راحت تر از یک چیز سیاه را سفید کردن است ، بنابراین خوب تر آن است  که دیگر پاک کن دست نگیرم و بروم سراغ صفحه ی ذهنم و بخواهم هرچیز اشتباه سیاهی که ان را پر کرده پاک کنم ، ترجیح میدهم از اول بر رویش فکر کنم و در صورت تاییدش ان را به صفحه ی ذهنم ارسال کنم  .

بنا براین اولین گام درراه شناخت خود را در پیش گرفتم :

یک بار از خود پرسیدم چرا مردم این جرات را ندارند تا از خود بپرسند که چه کسی هستند ؟ از کجا امده اند ؟ به کجا می روند ؟ این بودن چه نقشی در زندگی آنها دارد؟ آیا اصلا وجود دارند یا تنها زائیده ی تخیلات است ؟ تخیل چه نقشی در سرنوشت انسان دارد؟ انسان چیست ؟ خدا کیست؟ چطور می شود او را اثبات کرد ؟ آیا اصلا وجود دارد؟ بودن یا نبودنش چه نقشی در زندگی ما ایفا می کند ؟ اصلا زندگی یعنی چه ؟ و........

اینجا بود که به این طبقه بندی رسیدم :

این یک اسب است

این یک قابلمه است

این یک زن است

این یک رودخانه است

این یک ...........است

همه هستند و از مصدر بودن آمده اند . (( است : هستن )) اگر بخواهم این جمله را ادامه بدهم چه بی انتها ادامه پیدا می کند . اما ، اما چه چیزی زن را از بقیه جدا می کند؟ چه چیزی باعث تمایز زن از بقیه می شود؟

زن می پرسد !

به نظر من این آن چیزی است که زن را از بقیه جدا می کند ، در غیر این صورت همه هستند ، همه وجود دارند و به مقتضی خود جا اشغال می کنند ، اما ، اما زن می پرسد .

بر اساس همین نتیجه گیری من موجودات را به دو دسته تقسیم بندی کرده ام :

هر موجودی که می پرسد : انسان

هر موجودیکه نمی پرسد : غیر انسان

بنا براین بی پروا می گویم که : هر چیزی می تواند در دسته ی اول و هر چیزی هم می تواند در دسته ی دوم قرار بگیرد . موجودات از دیدگاه من در این جهان هستی اینگونه تقسیم بندی شده اند .

می پرسم پس هستم ! و این گام مستحکم اول در راه خود شناسی من است .

اما ، اما چگونه پرسشی؟

پرسش نه به این پرسش که بگوئیم :

امروز چه بپوشم؟

امروز چی بخورم؟

امروز کجا برم؟

عجب دختر خوشگلیه ، چه جوری برم تو کارش؟

عجب پسر خوشتیپیه چه کار کنم نظرش بهم جلب بشه؟

امروز با کی قرار دارم؟

و...........

به راحتی می شود بی نهایت پرسش این چنینی به این دسته بندی اضافه کرد

اما این آن پرسشی نیست که اساس انسان بودن را تشکیل بدهد !

اینها صرفا روزمره وار زیستن است و کلیه ی پرسشهای این چنینی ریشه در زند گی روزانه ی نه تنها انسان بلکه هر موجودی غیر از انسان نیز دارد .

به نظر من پرسشی پرسش است که جواب قطعی نداشته باشد و وقتی جوابی به آن پرسش می دهیم در خلال آن جواب ، پرسش دیگری زاده شود و این گونه روال پرسشها بی نهایت شود .

من این ،بی نهایت بودن را دوست دارم .

و این اجازه را به خودم دادم که حتی به بودن خود نیز شک کنم و آن را به زیر سوال ببرم

به اولین مرحله ی اصلی ای که می رسم این است که از کجا آمده ام ! وقتی می خواهم خودم را به زیر سوال ببرم اول باید ریشه ی بودنم را به زیر سوال ببرم تا به خود برسم .

با خود شناسی تا خدا می توان بالا رفت!

یا همان شعار معروف به خود آی!

به دال و مدلول در این هستی اعتقاد دارم و خوب می دانم که هرچیزی زاده شده از چیز دیگری است . یعنی هرچیزی چیز دیگری آن را به وجود آورده است . بنا براین من نیز مدلول یک دال هستم اما مهم آن است که آن دال را بشناسم

نمی خواهم به همین زودی نتیجه گیری کنم اما می خواهم این فرضیه را اثبات کنم که اگر خودم را بشناسم دال خود را نیز خواهم شناخت . و در این موضوع نیز شکی ندارم ! پس قطعا دالی وجود خواهد داشت چون من هستم !

به نظرمن ، مردم سر شان را با یک سری از خرافات گرم کرده اند به صرف اینکه خود را تبرئه کنند ، یا شاید به خاطر ترس است که این کار را نمی کنند !!!حاضر نیستند پرسش از خویشتن را شروع کنند و این یعنی تعصب نا به جا داشتن ، یعنی سیاه شدن صفحه ی ذهن بدون هیچ پرسش اساسی ای ، یعنی راه گریز نداشتن برای رسیدن به اصل انسانی !

وقتی اولین سخن سخن از وجود دال است اینجاست که به یک سری از جبهه گیری های نا به جا برخورد می کنیم : دین ، سنت ، نگاه سنتی غلط و ...

باطن را فراموش کرده ایم و سرمان را با ظواهر گرم ساخته ایم .

انسان را اشرف مخلوقات نامیده اند اما آیا کسی پیدا شده است تا از خود بپرسد چرا؟

خوب می دانیم که از لحاظ غریزه ی جنسی به پای هیچ حیوانی نخواهیم رسید اما از لحاظ فکر و اندیشه چطور؟ من فکر دارم ، بنابراین حق فکر کردن دارم و این فکر کردن زمانی خود را شکوفا می سازد که من بپرسم اما بی تعصب ، نه با تعصب های نابه جا

به نظرم برای پرسش از خویشتن باید جرات به کار برد و باید تعصب را به دور انداخت ، باید بدون هیچ پیش فرضی سوال از خویشتن را شروع کنیم ، نباید بگذاریم افکارمان با یک سری از موارد بی پایه پر شود ، نباید سد محکمی در مقابل فکر آزادمان بسازیم .

وقتی صحبت از خدا می شود اولین مسئله جبهه گیری دین است ، در صورتی که دین می خواهد ما را به خود آورد و در این خود باوری ما را به خدا معتقد سازد حال آنکه متاسفانه اصل قضیه فراموش شده است و وقتی پرسش از خدا را آغاز می کنیم کلیه ی نگاه ها بر می گردد و آن وقت است که به جای پرسش اصلی باید پاسخ یک سری از ظاهر گرائی های اطرافیان را بدهیم.

می خواهم به این باور دست پیدا کنم که من باید خودم را بسازم و در این خود سازی بی هیچ شکی جلو روم و بدانم اگر درست و صحیح گام بر دارم به آن معبود واقعی خواهم رسید

اما نمی خواهم این معبود را بدون شناخت پرستش کنم . نمی خواهم ذهنم را با یک سری از افکار بی چون و چرا پر کنم . می خواهم علت همه چیز را بدانم و به این نکته هم اصلا اعتقاد ندارم که ما نمی توانیم جواب همه ی پرسش ها را بدانیم . اینکه البته اصل پرسش است چون هیچ پرسشی جواب قطعی ندارد اما اینکه من نپرسم را هیچ وقت نمی توانم پذیرا شوم . باید پرسید و چه بی انتها هم باید پرسید

دلم می خواهد به وجود خدا شک کنم تا زمانی که به وجودش مطمئن شوم و در این شک هیچ گونه پروایی هم ندارم . چون مطمئنم نتیجه ای که بدست خواهم آورد از اطاعت های کورکورانه ی بی دلیل بسیار زیباتر خواهد بود .

 بنا براین بر خلاف امدن و رفتنم که دست خودم نیست و تنها در این هستن آزادم ، اجازه نمیدهم که ذهنم با یک سری از خرافات بی فکر و پایه پر شود !

می خواهم در این بودن نهایت استفاده را ببرم اما آزادانه و بدور از هرگونه افکار مخدوش !

اما در روند زندگیم بر خلاف سیل عظیمی از مردم نه به بهشت فکر می کنم و نه به جهنم !

من بدون ترس از قیامت زندگی می کنم !

چرا که سرچشمه ی ترس در آینده است و شخص فارغ از آینده چیزی برای ترسیدن ندارد !

دروغ نمی گویم نه به صرف اینکه در جهان آخرتی که هیچ کسی از آن خبری ندارد ممکن است به جهنم بروم!

از دیوار مردم بالا نمی روم نه به خاطر ترس از عذاب الهی !

دست پیرزنی را وسط خیابان میگیرم و می برم ان طرف خیابان اما نه به خاطر پاداش اخروی!

نه ، نه ، نه

من این کارها را به حکم یک انسان انجام میدهم نه هیچ چیز دیگری !

من می دانم اگر از دیوار کسی بالا بروم حق یک انسان را تباه ساخته ام ، بنا براین این کار را انجام نمیدهم ، می دانم اگر دست ان پیرزن را بگیرم به یک انسان کمک کرده ام پس این کار را انجام میدهم !

و اینها هیچ ربطی هم به دین ندارد ، هیچ ربطی به پاداش اخروی و عذاب الهی ندارد !

من انسانم و همواره انسان بودن را می خواهم رعایت کنم !

بنابراین زهرا در صورت بودن یا نبودن بهشت یا جهنم به زندگی ادامه میدهد و برخلاف نظر خیلی ها اوناامیداز زندگی نیست ، او به دنیا عشق می ورزد ، او حس زیبا شناختی دارد،او آزادانه می اندیشد و در این اندیشیدن تعصبی در کار ندارد و این ربطی به نا امیدی ندارد .

بنا براین من برای خود خدایی ساختم و به این معتقد شدم که به تعداد کلیه ی موجودات زنده بر روی این کره ی خاکی ما خدا داریم .

هرکسی خدای خود را می ستاید و آن را شاکر است . خدای من با خدای دیگران متفاوت است .

این آن نتیجه ای بود که من از وجود خدا گرفته ام .

من نیز با خدای خودم درد و دل می کنم ، با او می خندم ، گریه می کنم ، حرف می زنم ، ناسزا می گویم ، خسته می شوم ، می بّرم ، زنده می شوم و.....

اما چیزی را که هیچ وقت از دست نمیدهم پرسش از خویشتن است و این جرات را پیدا کرده ام و بر خلاف تصور خیلی ها نه تنها چیزی را از دست نداده ام بلکه چیزی فراتر نیز بدست آورده ام .

خدای من همیشه با من است و این بار نیز در این بودن شکی ندارم !

بنابراین زهرا دارای یک خدا است . خدای زهرا وجود دارد چون خود زهرا وجود دارد .

زهرا نیز یک موجود است وبه عنوان یک موجود همچون دیگر موجودات خوشحال می شود ؛  اما نه خوشحالی تایید عوام برای خوش تیپی اش ، نه خوشحالی زایدالوصف آمدن یک خواستگار !

او هم نا راحت می شود ؛اما نه به خاطر داشتن مثلا وزن اضافی ، یا حتی غم از دست دادن بهترین عزیزان !

اینها خوشحالی و ناراحتی زهرا را تشکیل نمی دهد !

من زمانی خوشحال می شوم که یک قدم به انسان بودن خود نزدیکتر شوم . یک قدم به انسان نزدیک گردم !!

و زمانی ناراحت می شوم که بدانم نتوانستم دیگری را به این موضوع واقف کنم که او نیز می تواند نمونه ی بارز از یک انسان باشد !

این خوشحالی و ناراحتی تواما با من است .

زهرا هم همچون دیگران به هستی می نگرد و به عنوان یک هستنده به زندگی اش ادامه می دهد اما اوبرای خود دنیای ساخته که در آن زندگی می کند .

او هم عاشق است . بدجوری هم عاشق است . عشق را خمیره ی زندگی اش می داند و بر این باور است که زندگی بی عشق معنا ندارد . می داند که اگر لحظه ای بی عشق زندگی کند آن وقت است که پوچ زیسته است و پوچی این هستی را در زندگی بدون عشق می داند!

آری ،  من نیز عاشقم ، عاشق کاغذ و قلمم هستم و با آنها زندگی می کنم ، با آنها حرف می زنم ، درد و دل می کنم ، می خندم ، می گریم . من این معشوقه را با هیچ چیز دیگری عوض نمی کنم .

همچون دیگر عشاق حاضر نیستم لحظه ای معشوقه ام را تنها بگذارم به نظرم عشق زمینی در مقابل این عشق هیچ و ناچیز است . چطور می توانم از یک انسان انتظار داشته باشم که همیشه با من باشد ، همیشه به حرفهایم گوش بدهد ، طردم نکند ، کدام انسانی  حاضر است این همه زمان با من باشد ؟ هیچ کس !

بنابراین ترجیح میدهم به جای آنکه با کسی حرف بزنم که در درجه ی اول برای من زمان تعیین می کند و من مجبورم در آن محدوده ی زمانی با او به سخن بنشینم ، با خودم سخن می گویم که هیچ محدوده ی زمانی ای هم در کار نیست ! از طرفی خودم را همیشه دارم ! اما انسان دیگر را خیر !

من اینگونه زندگی می کنم .

من قلمم را هیچ وقت زمین نمی گذارم .بهتر است این طور بگویم که من بدون نوشتن هیچم !

البته در من نیز ترس رخنه کرده است ! ترس از آینده ، آینده ای نه چندان دور برای از دست دادن معشوقه ام

از آن روزی می ترسم که رعشه ی دستانم اجازه ندهد که من بنویسم و آنجاست که سکوت مطلق اختیار می کنم ! ولی وای بر من اگر بخواهم یک روز ، تنها یک روز بی کاغذ و قلم زندگی کنم ! وای بر من !

 

+ نوشته شده توسط زهرا محمدپور در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 11:52 |

بعد از اینکه مطلب زیر رو تو وبلاگ گذاشتم دوستان لطف کردند و در راستای اون نظرات جالبی رو ارائه دادند . به همین خاطر تصمیم گرفتم بعضی از اونها رو مستقیم وارد وبلاگ کنم .

اویس

تمام مطالبی که در زیر می آید نظر شخصی اینجانب است، به ذهن خودم می آید که حداکثر منطق من در حال حاضر به کار رفته است، شاید دو فردای دیگر به دید کاملتر و شاید حتی نقیض این دید برسم، اما در حال حاضر تقریبا با این اصول زندگی می کنم.  البته این سطور به صورت کلی به موضوع مطروحه می پردازد، و جزئیات نیاز به زمان و پرداختن مفصل در پستهای دیگری دارد.

 انسان کاملا مختار است، این نتیجه ای است که من بعد  این سالها به آن رسیده ام. انسان موجودی کاملا مختار است، منتها نکته ای که وجود دارد این است که، همه انسانها مختارند، نه فقط ما! این نکته بسیار حائز اهمیت است، به همین خاطر اختیار دیگران در اختیار ما تاثیر گذار است، ممکن است در راستای کنشهای ما یا در جهت عکس کنش ما باشد. منظور این است که مثلا اختیار من در آسیب رساندن به کسی دیگر با اختیار خود آن فرد در دفاع از خودش در تعارض  قرار دارد و این امر باعث می شود که یکی از ما نتوانیم به مقصود خود برسیم. تنها به همین خاطر است که انسان مختار ممکن است حتی هیچ وقت موفق نشود به آنچه که خود می خواهد برسد، چون همه انسانها مختارند و اختیار آنها در هم تداخل ایجاد می کند.

اما در مورد مفهوم سرنوشت باید عرض کنم که در دنیا همه چیز نسبی است, همه رویدادها در دنیای انسانی کنش و واکنش هستند. هر واکنش نشات میگیرد از ترکیبی از کنشهای ماقبل خودش. شاید حتی یک کنش به تنهایی واکنشی مطلوب را نتیجه ندهد, اما کوچکترین کنش ها در گذشته و حال, در واکنشهای آینده موثر هستند. کوچکترین کنشهای رفتاری در نسلها پیش از ما, در تغییرات و شکل گیری رفتاری و ژنتیکی ما موثر بوده است. این یک مطلب کلی بود، منتها به صورت جزئی تر باید عرض کنم که تمام واکنشهایی که به صورت روزمره رخ میدهد صرفا واکنشهای کنشهای مرتبط با ما هستند و چیزی غیر از این وجود ندارد. پس سرنوشت چیزی نیست غیر از کنشهای نسلها قبل از ما به اضافه اختیارات دیگر انسانها که تحت تاثیر قرار می دهند زندگی و کنش های ما را . دعا کردن هم کنشی است که عمده ترین واکنش آن همان آرامشی است که نسیب فرد دعا کننده می شود. اما نکته دیگری هم در دعا و تلقین و اینگونه مسائل وجود دارد که البته بنده اطلاعات دقیق و علمی کمی نسبت به آن دارم، اما در اینجا به صورت کلی اشاره ای به آن میکنم. دعا و سایر مشابهات که گاهی تاثیرات مثبتی هم میدهند ، مربوط به مباحثی در فیزیک میشود که به شخصه روزی که با این مطلب آشنا شدم، بسیار گیج و حراسان شدم از وجود چنین دید جالبی! موضوع فراتر از دید انسانی می رود، این دید می گوید که همه چیز در این دنیا انرژی است، انرژی ها متشکل از امواج هستند، امواجی با طول موجها و دامنه های متفاوت که ما بنا به شرایط مکانی و زمانی خاص این امواج را به صورت انسان موجود میبینیم. بیماری ها اساسا نقص ها و مشکلاتی هستند که برای این امواج رخ میدهد و موجب تغییر طول موج یا دامنه یا خراب شدن امواج می شوند، که اینها نشات از همان کنشهای خودمان یا نسلها پیش از ما میگیرد.  اگر خرابی و بیماری کم باشد که امواج ترمیم میشود و اگر امواج نقص اساسی پیدا کرده باشند، این بیماری بدون درمان است و شاید به نابودی کامل آن امواج و تغییر شکل آن یعنی مرگ از دید ما بیانجامد. حالا دعا احتمالا نوعی کمک کردن به ترمیم این امواج بیمار است، اگر امواج فرستاده شده از جانب دعاگویان قدرتمند و در راستای امواج بیمار قرار بگیرند و کمک به ترمیم کنند ، می گوییم دعا موثر افتاده، که صد البته ما به آن تلقین یا موج مثبت می گوییم. امامزاده ها ، معابد و امثال اینها هم احتمالا به دلیل تمرکز انرژی های مثبت است که گاهی مسمر ثمر واقع می شوند.

به شخصه معتقد به مفهوم خالق دنیای انسانی نیستم ، چون مفهموم خالق و مخلوق یک مفهوم انسانی است . معتقدم که ورای دنیای انسانی هیچ مفهومی انسانی نیست. بنابراین مفهوم خالق و مخلوق هم خارج از دنیای انسانی معنا ندارد. بنابراین نیازی نیست خارج از دنیای انسانی به دنبال خالق بگردیم، چون اساسا این مفاهیم انسانی در محدوده دنیای انسانی دارای معنا و مفهوم هستند. بنا بر مفهوم انسانیه خالق و مخلوق، دنیای ما مخلوق خالقی است.  اما چون خالق یک مخلوق، خارج از دنیای مخلوق متصور می شود، و با در نظر گرفتن اینکه خارج از دنیای انسانی هیچ مفهوم انسانی نیست، پس خالق باید باشد، اما نیست، این پارادوکس بزرگی است که مارا رهنمون به این می کند که خدا بزرگترین مخلوق انسان است، چون باید باشد، ولی نیست! جایش خالیست، ولی نیست!  بنابراین دنیای انسانی مخلوق نیست بلکه موجود است. موجودیت و مخلوقیت هر دو تعاریفی از مفاهیم انسانی هستند، اما نمی شود مفهومی انسانی را خارج از مفاهیم انسانی متصور شد، بنابراین مجبور به خلق مفهومی انسانی برای بزرگترین پارادوکس انسانی شده اند، یعنی، خلق خدا!

 

ققنوس خیس
حرفهایی که درباره سرنوشت زده ای دغدغه ی ذهنی بسیاری از انسانهاست که اهل اندیشیدن هستند. دین به انواع مختلف و فلسفه هم به شکل های گوناگون سعی در توجیه این مسئله داشته اند اما هنوز که هنوز است به جواب یکسانی دست نیافته اند و دعوا ی اصالت وجود و اصالت هستی همچنان ادامه دارد و به نظر ادامه خواهد داشت.
تنها چیزی که به ذهن من میرسد این است که نمی توان هیچ کدام را قبول نداشت ... چون برای هر کدام مثال های نقضی وجود دارد که ثابتش می کند. به نظرم به قول آقای الهی قمشه ای باید بگوییم هر دو را قبول داریم ! ....
شاید چون چاره دیگه ای نداریم ! فک کردن درباره این مسئله شاید بی نتیجه باشه و شاید به نتیجه شخصی منجر بشه ولی یه نیجه که برای عموم قابل قبول باشه نمی شه ازش گرفت.
درباره سوال دوم که بحثیی نیست. خرافه های بسیاری با پیشرفت علم برملا شدند و خواهند شد. حتی مردم زمان پیامبر این آمادگی ذهنی را کاملا داشتند که کسوف را به بیماری پسر پیامبر ربط دهند.

سوال سوم هم در فلسفه های گونگان پاسخ های گوناگون دارند. بعضی به خود تاریخ اصالت می دهند بعضی به خدا بعضی به انسان ....
اما احساس خودم هم همین است که واقعا اگر همه چیز از ازل حک شده زندگی ما تنها و تنها یک مرور است ! و شاید بی معنا ! اما دوست عزیز
ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل... تو پس پرده چه دانی که چه خوب است و چه بد
تصور می کنم دلمان را باید به رازگونه بودن جهان خوش کنیم چرا که یقین ماهی گریز است.
آه ای یقین گمشده – ای ماهی گریز – در برکه های آینه تو به توی رج به رج - ..... احمد شاملو.
توفیق ذهن و دلمان را در یافتن حقیقت(و لااقل جستجوی حقیقت) ازخدای بزرگ خواستارم.

شجاع


همونطور که خودت در توضیح سئوالاتت آوردی واقعن نمی شه جواب تام و تمام به این سئولات داد. همه چیز نسبیه.

سرنوشت و تنبیه الهی چیزایین که یا بهشون اعتقاد داریم یا نداریم. اینها سئوالات اعتقادین. اما سئوال سوم اینقدر جواب مفصلی داره و اینقدر گوناگونه که می شه گفت جواب این سئوال رو همگان دانند و همگان نیز هیچ گاه با هم نبوده اند.
پس اونو هم می شه شخصی جواب داد و دل خوش کرد که جواب اصلی اونه.
ولی جواب اصلی اونیه که هرگز نوشته نمی شه.

:zorba

من فکر میکنم شما خودتون خواستید که یه جوری این 3 تا سوال رو بهم دیگه ربط بدید .. وگرنه هر کدوم از این سوالات میتونه جداگانه و بدون ارتباط خاصی با همدیگه پاسخ داده بشه.. اما اگر بخوام چیزی گفته باشم که مختصر باشه تنها میتونم رهنمون بشم شما رو به خوندن یه متن ارزشمند ........ گزارش شترنج.......
من فکر کنم این میتونه جواب سوال اول شما و جواب بسیاری از این پاسخهایی رو که به وسالاتتون دادید رو بهتون بده.. اما با نگاهی ساده تر و زیباتر...
شاد باشید.. بدرود

میثم

سوالاتون خیلی کلیه و بحث در مورد این 3 سوال شاید از متن 3 تا کتاب هم بیشتر شه.
به سرنوشت اعتقاد دارم و لی چیزی که ازارم میده اینه که اگه زندگی از قبل نوشته شده باشه پس قیامت واسه چیه. اگر من مسیری رو میرم که از قبل واسم برنامه ریزی شده، پس اون دنیا تحت چه عنوانی می خوان منو قضاوت کنن؟ پس اینجاست که به وعده پیامبرا و اماما شک می کنم. به عدل خدا شک می کنم . ترجیح میدم به این مسئله این طور نگاه کنم که باید در لحظه زیست. هر جوی که فکر می کنی بهتره.
من هنوزم بیماری رو تنبیه الهی می دونم چون معتقدم آخرت توی همین دنیاست و هر کس نتیجه خوب و بد کارش رو توی همین دنیا می بینه. درسته که علت و درمان خیلی از بیماریا معلومه و لی من کسی رو میشناسم که توی همین قرن 21 از بیمارب "وبا" مرده.
و اما چیزی که بر جریان تاریخ حکم فرماست قدرتی فراتر از درک ماست چرا که انسان حتی از دانستن زمان آمدن و رفتن خود به دنیا عاجز است. اما می توان نقشی ماندگار در عمر فانی داشت.

علي مساوات

سه تا سوال بسيار عالي
1.كاملا به سرنوشت اعتقاد دارم به نظر من زندگي و سرنوشت ما ما قبل از ورود به دنياي خاكي تعيين شده و نوشته شده كه به اين ميگن لوح محفوظ ولي ما مي توانيم در سرنوشت خود تغيير ايجاد كنيم با قدرت اراده با رد شدن يا قبول شدن در امتحانات الهي ببينيد اگر ما قبول كنيم بعد از مرگ باز هم زندگي هست پس اگر اين دنيا را جايي براي پس دادن امتحان بگوييم اشتباه نگفته ايم به نظر من زندگي دقيقا يه امتحان كنكوره به اندازه 2 ساعت در زندگي واقعي ما
2.به نظر من بيماري دو حالت دارد يا تنبيهي است براي ما يا تنبيهي است براي ديگران ، براي ما اين طور كه امام علي مي فرمايد خراشي به ناخن شما وارد نمي شود مگر از روي اعمال شما به نظر من بيماري نه يك تنبيه بلكه يك نعمت از جانب خداست تنبيه به خاطر اعمال ما و نعمت بخاطر اينكه خدا تو اين دنيا مجازاتمون مي كنه و اون دنيا ديگه لازم نيست مجازات بكشي مثلا دل كسي رو شكستي تا حالا دقت كردي مو قع مريضي همه به خدا پناه مي برن مي گن غلط كردم خدااااا
در مورد امام زاده هم به نظر من تلقين نيست بعضي موقع ها از دعاي ديگران خواست ديگران شخص ديگري خوب مي شود و جالب اينكه شخص دعا كننده مي فهمه كه دعاي اون باعث شفاي فرد مورد نظر شده است.
اينكه دعا كردن و تلقين درماني رابطه مستقيم دارن كاملا قبول دارم البته اگه خدا نخواد نمي شه
اين جا جاي محدودي براي صحبت كردن در باره ي اين سوالات است شايد جايي بهتر

امیر

سلام
ابتدا باید بگویم که در چنین مباحثی باید حوزهای بحث مشخص شود
به طور مثال در مورد سوال سوم اینست که از چه حوزه ای به دنبال پاسخ می باشید
در مورد جریان حاکم بر تاریخ
تاریخدانان میگویند بر مدار چرخش است
متدینین جبر
و فلاسفه نوین بر مدار انسان
پس نیاز به مشخص کردن جهت بحث است
سوال یک و دو نیز به هم وابسته است
زیرا انسان خرد گرا در ادامه پاسخ منفی اول . سوال دوم را نیز منفی پاسخ می دهد

اما در مورد خودم
ابتدا باید بگویم انسان در زندگی با یک سری دوست دارم ها زندگی می کند و یک سری حقایق شاید
من شاید دوست داشته باشم خدای مهربانی را که در هر لحظه یک حالی به بندش بده بی منت اما شاید حقیقت ....... نمی دانم

به هر صورت ممنون از دعوتتان تا بیایم و اندکی فکر کنم درباره
کلی ترین مثائل
خوش باشی

محمدآفرینش ها

خانم محمدپور عزيز 3 سوال مطرح كرده بودي كه مسلما دغدغه بشر قرن 21 است.
قبل از پاسخ دادن به آنها بايد بگويم مسائل را خوب باز كرده اي و توضيح داده اي.
من معتقد به انسان شناسي هستم. يعني معتقدم جبر و اختيار و دعا و سرنوشت اگر چه مفاهيمي كلي هستند اما براي هر كس مفهومي ويژه نيز دارد. انسان آگاه با مطالعه و شناخت خود ميتواند اين مفاهيم را تعريف كند و به ارامش برسد. همه چيز نسبيست. من معتقدم قالبي كه ما با ان به اين دنيا مي اييم جبريست كه براي هر كس متفاوت است. اگر ما بتوانيم وجود فرديمان را كه مسلما افكار ما نيز جزع ان است و خود در بوجود امدنش نقشي نداشته ايم(شرايط وراثت و محيط در ان تاثيرگذار بوده) درست بشناسيم يعني حالا به اختيار رسيده ايم و اين مهمترين نقش انسان است. چنين انساني ميتواند وجودي پيامبرگونه داشته باشد( وجداي از مذهب داشتن يا نداشتنش) انسان به معناي واقعيست.فكر ميكنم با اين توضيحات به سوالات شما پاسخ داده باشم. بيماري نيز جزع همان قالب اوليه است كه جداي از جبر ان بايد با ان كنار بياييم اگر چه سخت است. معتقدم جريان تاريخ جبر گونه است و اگر ما با ان كنار بياييم و به شناخت برسيم اختيار ما بر ان غالب ميشود.

سامان سپنتا

مطلبت یک ایراد اساسی دارد: پذیرش پیش فرض وجود "خدا".
با پذیرش این پیش فرض ، که غالب معضلات فکری بشر ریشه در آن دارد ؛ عملن به هیچ سوالی نمی توان پاسخ داد مگر آن که هم زمان در گرداب بی پایاب مغلطه ها فرو رفت .
پاسخ منطقی و بی مغلطه به پرسش های اساسی بشر ، یک شرط مهم دارد: کنار گذاردن مفهوم بشر ساخته ی "خدا" و ایمان آوردن به این گفته ی نیچه که : "خدا مرده است".
وقتی خدا را از دایره ی هستی مرخص کردید ؛ پرده های ابهام و سوال از بسیاری مفاهیم دامنگیر بشر از جمله جبر و اختیار کنار خواهد رفت

مسافر

1.سرنوشت رو آدم برای خودش رقم می زنه نه خدا!همیشه گفتن از ماست که بر ماست!
2.بیماری حاصل غفلت انسانه...ما الان آدم هایی که روش تغذیه ای کاملا درستی داشته باشن روی زمین خیلی کم داریم چه رسد به عوامل دیگه!
3.فقط رفتار انسان امروز است که جریان تاریخ فردا را پیش می برد
در کل با پاسخ های شما موافقم...

سپنتا

نظراتت را درباره 3 سوال خواندم . با منطق و نظرات من تا اندازه زیادی منطبق بود ، فقط با این تاکید که بنده در این جوابها دیگر شکی ندارم .
جواب سوال اول : خیر . (منشی که از تنهایی و ضعف علمی و روحی بشر در عصر "کنونی" ناشی میشه )
جواب سوال دوم : خیر . (یک فکر ابلهانه)
نقد سوال سوم : این سوال خیلی جواب میتونه داشته باشه . وقتی بخواهی به یه چیز بزرگ نگاه کنی ، اونوقت هرکی یه تعبیر و تعریفی ازش میکنه . یکی از یه "فیل" ، پای "فیل" رو میبینه ، یکی هم "گوشهاش" رو ، و یکی ...

پینوشت : ممنون بابت طرح موضوع جالبت . و تشکر ویژه بابت تعریف تابوشکنانه امامزاده ها .

حسام

یه موقعی من به سرنوشت اعتقاد نداشتم اما تو زندگی اتفاقاتی پیش میاد که حس می کنی باید یه مسیر رو بری تا به سری چیزها برسی. مثل یه قانون نانوشته. ممکن از مسیرهای مختلفی بری و تجربه های متفاوت.
نمی دونم درمورد کارما و واکنش دنیا و هستی و کائنات به رفتارت چیزی می دونی یانه ولی زندگی مثل یه بازیه که اگه خوب بازی کنی نتیجه خوبی داری و بالعکس بی هیچ اعتقادی مذهبی .
خود انسانها بر تاریخ حکمرانی می کنند. به قول بیضایی تاریخ را پیروزشدگان می نویسند

آدمک

مقدمه ... :
انسان مختار هست اما به نظر من نکته ی جالب توجه اینه که جامعه بیشتر از ما(خودمان)در تشکیل دغدغه ها و کارها و حتی نظر دادن ها نقش ایفا می کنه ... به عبارتی جامعه از همین افرادی که در اطراف ما هستند و با ما در خیابان و محل کار . دانشگاه . مهمانی ها . و حتی همین دنیای مجازی و خیلی و خیلی جاهای دیگه که با ما و افکارمون برخورد می کنند واکنش نشان میدن و باعث تغییر در کارها. اعمال روز مره و حتی افکارمون میشه و این خودش یعنی خودمختاری به واسطه ی تکیه به جامعه یا همون افراد دیگه ... در نتیجه شما وقتی می خوای تصمیمی می گیرید مطمئنا با یکی مشورت می کنید یا حتی با دیدن یک نفر توی خیابون که شما رو به یاد مسئله ای یا کاری که می خواهید انجام بدید بندازه مطمئنا شما رو به سوی اون هدف سوق میده چه بر پیشروی کار و تصمیم و یا به طرف منفی و بالعکس ... و این هست که موجب تداخل اختیارات انسان های مختار میشه ... پس سرنوشت رقم خورده اما بعضی مواقع خوده انسان اون رو دستکاری می کنه ...البته این نظز شخصی منه و هر کسی نظر خودش رو داره و این بر میگرده به رموز جهان هستی که در حال حاضر دست نیافتنی به نظر میرسه ...

1 .آیا به سرنوشت اعتقاد داری ؟
اتفاق کلمه ای هست که به کلمه ی اعتقاد تکامل می بخشه ... حال چه این اعتقاد در سر نوشت باشه چه در موارد دیگه ... اما در مورد سرنوشت ... چیزی وجود داره به نام رؤیای صادقه ... مثلا یه خواب میبینی فردا یا چند روز دیگه دقیقا همون خواب برات تعبیر میشه و همون اتفاق میفته ... یا ... داری یه جایی برا اولین بار رد میشی انگار قبلا هم اینجا رو دیدی یا همون جا یه اتفاق برات میفته انگار که قبلا این اتفاق رو دیدی ...!!!!!!!!
برا پیدا کردن این سوال که "" آیا به سرنوشت اعتقاد داری ؟ "" در حین سادگی بودن این سوال و بارها و بارها پرسیده شدنش و شنیدنش باید بگم که : جهان هستی پیچیده تر از اونی هست که حالا و توی این زمانه بتونیم جواب قابل اعتمادی براش پیدا کنیم ... به نظر شخصی من برا جواب این سوال انسان اول باید به بحث خودشناسی بپردازه که ببینه کی هست ؟ از کجا اومده؟ برا چی اومده ؟ چی شده که اومده؟ اومده که قراره چی بشه ؟ چیکار کنه ؟ چه کسایی قبل از ما اینجا بودن ؟ چیکار کردن ؟ به چه چیزایی اعتقاد داشتن ؟ روی چه دلایلی به اون عقاید خودشون که ما لقب خرافات بهشون میدیم اعتقاد داشتن؟ و خیلی سوالات دیگه که با پی بردن به جواب ها به جایی میرسه که باید جویای حقیقت بشه و اون بحث خداشناسی هست که خود شناسی مساوی هست با خداشناسی ... اونوقت هست که باید ببینم که سرنوشت رقم خورده یا ما داریم اون رو رقم می زنیم و یا شاید کسانی هستند که باید بیان و اون رو رقم بزنند ...

2 . تنبیه الهی و رابطه ی خالق و مخلوق ... :
در مورد رابطه ی خدا و انسان یا همون خالق و مخلوق ... رابطه ای وجود داره و به عبارتی مسئله ا ی وجود داره با نام حادث و قدیم که در اینگونه مباحث انسان حادث خونده میشه و خدا قدیم ... و این بدان معناست که خداوند از اول هستی که کل زمین و آسمان ها و کهکشان ها و همه و همه ی عالم هستی به وجود بیاد وجود داشته و موجود بود و بعد از اون همه چیز از انسان گرفته تا مجموعه ی هستی بعد به وجود اومده و در نتیجه خدا قدیم هست یعنی از قدیم یاهمون اول بوده و انسان و بقیه حادث هستند یعنی به وجود اومدن و حادث شدن ... و در کل تنها خداست که قدیم هست ...
دعا ها و امامزاده ها و اینچنین مشابهات به امواج برمیگرده ... به عبارت دیگه این مسائل به علم متافیزیک برمی گرده که به نظر من ثابت می کنه که تکنولوژی فکر چیز بیهوده ای نیست و هر تصویری رو مجسم کنی و بهش اعتقاد داشته باشی به یک سری امواج در ماوراء برخورد میکنه که این خودش یه بازخورد داره چه در جهت مثبت چه منفی ... و امامزاده ها و دعاها و مشابهات همین امواج هستند که هرچه اعتقاد ما بیشتر باشه امواج قوی تر و کامل تر در طبیعت پخش میشه و به اون ها جواب داده میشه ... پس جوابی که ما از دعاها می گیریم بازخورد اعتقادات ما هست ... یه مثال آشنا میزنم :به طور مثال در مصر قبل از اینکه حضرت یوسف بیاد مردم بت پرست بودند و سنگ و چوب رو پرستش می کردن و جالب اینجاست که جواب هم می گرفتند ... همون طور که ما در درگاه خداوند دعا می کنیم و جواب می گیریم ... به نظر شما چه چیزی باعث برآوورده شدن حاجات اونها می شده ؟ ... اعتقاد ...
در همین مورد یه جمله هست که میگه : آنچه امروز داریم تصویر دیروز ذهن ماست . پس به ذهنمان بیاموزیم که تصویر فردای ما را زیبا تر خلق کند ...

3 . جریان حاکم بر تاریخ :
اگه بخوام وارد این گفتگو بشم و بنویسم شاید بتونم برات دهها برگ و صد ها خط بنویسم اما چیزی که این روز ها گریبان گیر مردم شده تفکریست به نام ""پوچ گرایی"" که سرچشمه ی این موضوع سر از اعتقادات مردم و همون متافیزیک در میاره که با پیشرفت علم و دغدغه ها و گرفتاری هایی که مردم این زمان باهاش دست و پنجه نرم می کنند و نداشتن زندگی مطلوبی که فکر می کنند حق اون ها هست اما ازش دور هستند و به چیزی شبیه رؤیا براشون تبدیل شده به وجود اومده و خیلی از جوون های ما رو به سوی اعتیاد . فرار از خانه و خانواده و خیلی راههای دیگه که فکر می کنند از دست این افکار میتونن فرار کنند و یا راه زندگیشون رو عوض کنند می کشونه اما دریغ از اینکه علم امروزی که البته سانسور و پوشیده نباشه ثابت کرده که انسان هایی که روی این کره یعنی کره ی زمین زندگی می کنند خیلی عقب مونده تر از اونی هستن که بفهمن راز این دنیا چیه ... نه راز این کره ی خاکی بلکه راز این کهکشان و این دنیای هستی که اگه ما فقط در همین کهکشان بر اساس داده های علمی موثق اساسمون رو روی عدد یک میلیونم بگذاریم بیش از 180 کره در همین کهکشان حال و هوای مساعد زندگی داره و آیا میشه که انسان های دیگری یا موجودات دیگری در اونجا که مساعد زندگی هست زندگی نکنند و به وجود نیومده باشن؟؟ برا این مسئله خیلی حرف دارم اما یه نکته دیگه می گم چون شما مترجمی رو خوندید که فیلم های اسطوره ای و تاریخی رو که بدن سانسور و دوبله باشه تماشا کنید و دقت کنید ببیند که توی تفکر مردان کهن خدا وجود داره یا"""خدایان""" این مسئله دریست به سوی حقایق که تمدن بشر چگونه از اون حالت اولیه که انسان مثل حیوان چهارپا روی زمین راه میرفته و یک باره در برهه ای از زمان به تمدن امروز رسیده ...
این بحث خیلی طولانیه و جای مانوور دادن بسیار داره البته به صورت علمی و مدارک موجود و موثق که فکر کنم به اندازه ی خودم میدونم اما جای گفتن الان نداره چون خیلی شاخ و برگ داره ...در کل نظرات درباره جهان هستی متفاوت هست ... اما باید به ذات باری تعالی اعتقاد داشت ...

نادرجابری

خداوند سرنوشت کسی را از قبل قلم نزده ولی به آن علم دارد

هیچ بیماری ای به منزله ی تنبیه از طرف خداوند نیست و این خاصیت هستی است

و جز اراده ی بشری هیچ کس بر تاریخ حکم نمی راند آیه ی آن نیز موجود است

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط زهرا محمدپور در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 19:50 |

آیا تو به سرنوشت اعتقاد داری؟

آیا بیماری تنبیهی الهی است؟

چه چیز بر جریان تاریخ حکم می راند؟

در اینجا ما با سه سوال اساسی رو به رو هستیم که با پاسخ دادن هریک ناخودآگاه به سوال بعدی می رسیم .

وقتی سخن از سرنوشت به میان می آید

 یعنی آینده ،

 یعنی اینکه ما بدانیم آینده امان از پیش تعیین شده است

 و در واقع به مسئله ی مهمی بر خورد می کنیم تحت عنوان نقش خود انسان در زندگی اش.

 اگر کسی معتقد به سرنوشت باشد و به این باور رسیده باشد که سرنوشتش از پیش تعیین شده است ، او به طور حتم بر روی اختیار خود خط بطلان می کشد و در واقع خود را عملا یک انسان جبر گرا معرفی می کند .

 متاسفانه بسیاری از مردم (( بدون در نظر گرفتن دین و آئینشان )) به طور ناخود آگاه به سرنوشت معتقدند و جالب است که این عده تنها زمانی به سرنوشت معتقد می شوند که می بیننند دستشان به جایی بند نیست و صرفا برای قانع کردن خودشان می گویند که دست تقدیر بوده است و بس ! اما اگر همین عده بدانند که کاری از دستشان بر می آید باز هم به طور ناخود آگاه بی اعتقاد به سرنوشت زندگی می کنند .

نمونه ی بارز آن را می توان در سوال دوم یافت .

 وقتی پرسیده می شود که : آیا بیماری تنبیهی الهی است ؟

اینجاست که با پاسخ دادن به سوال اول می توان به راحتی این سوال را نیز پاسخ داد .

می دانیم که بیماری از جمله مواردی است که انسان را به خود می آورد و در واقع انسان سالم تا زمانی که سالم است قدر خودش را نمی داند اما همین که بیمار شد به سلامتی و تندرستی قبلش حسرت می خورد و در این موقع برآن است که هر چه سریعتر به تندرستی دسترسی پیدا کند .

البته اینجا مسئله ی دیگری نیز پا در میانی می کند و آن علم بشر است .

در گذشته به دلیل عدم وجود آگاهی ((که هرچه به وجود می آید بر اساس همین شکل گیری آگاهی است )) و در دسترس نبودن درمانی جهت بیماری ،انسان ها در صدد آن بودند که به نوعی بیماری را در مان کنند ولی چون دستشان به جایی بند نبود برای قانع کردن خودشان و برای آنکه زندگی را پوچ نشمرند و به روال عادی زندگی خود ادامه دهند به همین جهت بیماری را تنبیهی از جانب خداوند می دانستند .

امروزه داستانها و اشعار و فیلم های زیادی در مورد این اعتقاد خام مردم آن زمان آن هم صرفا به جهت نداشتن علم و آگاهی ساخته می شود .

 و این یعنی انسان قرن بیستم به راحتی این موضوع را به زیر سوال برده و شاید بهتر باشد بگوئیم که او دیگر نمی تواند به همین راحتی خود را قانع کند که بیماری تنبیهی از جانب خداوند باشد .

هرچند که امروز انسان قرن بیستم با بیماری ای تحت عنوان ایدز دست و پنجه نرم می کند اما  خوب می داند که حتی این بیماری نیز قابل علاج است .

همچون گذشته که طاعون و سل را درمان کردند بالاخره روزی فرا خواهد رسید که این بیماری نیز درمان شود

و این اصلا به این معنا نخواهد بود که چون فعلا بشر نتوانسته آن را درمان کند پس تنبیهی از جانب خداوند است .

خوب می دانیم که امروزه هر خانم خانه داری به راحتی می تواند اگر فرزندش سرما بخورد سرماخوردگی او را درمان کند ! اما همین بیماری در گذشته نفرین شوم ستارگان معنی می شد و این یعنی عدم دسترسی به نوع در مان این بیماری .

ولی با تمام این اوصاف بارها و بارها دیده شده است که انسان حتی اگر هم بداند که بیماری از جانب خداوند بر او نازل نشده است اما دست به دعا می زند و شاید ساعتها وقت خود را جهت دعا کردن می گیرد به این امید که بیماری را درمان کند .

البته این موضوع باز هم از جهت علمی مورد بحث و بررسی قرار گرفته است .

 در جایی خوانده بودم که این امامزاده ها نیستند که شفا می دهند این ذهن تلقین گر انسان است که او را شفا میدهد و حتی امروز این موضوع کاملا به اثبات رسیده است .

 بارها وبارها متخصصان این موضوع را مورد بحث قرار دادند و به نوعی آن را تشریح کرده اند :

 به عنوان نمونه شخصی سرما خورده است و دکترش به جای دادن قرص سرماخوردگی صرفا یک دارویی به او می دهد که تحت هیچ شرایطی اثر درمانی نداشته و بهتر است بگویم که صرفا مکمل غذایی بوده اما بیمار چون به او گفته شده بود که این قرص سرماخوردگی است آن را با این هدف خورد . و بعد از چند روز بهبودی نیز حاصل شد .

 در واقع دعا کردن هم نوعی تلقین درمانی است .

 وقتی می گوئیم شفا بده ،به ذهن خود دستور داده ایم که ،سلولهای ایمنی بدنمان را بیشتر کند تا بتوانند در مقابل بیماری از خود عکس العملی نشان دهند و به نوعی خود درمانگر شده ایم . این موضوع امروزه برای انسان قرن بیستم قابل هضم است چون او به نیروی شگرف درونی خود پی برده است ومی داند که قابل امکان است .

بنابراین دعا کردن یعنی ارجاع دادن انسان به ذهن درونی خودش و درخواست انسان جهت فعال شدن ذهن درونی اش برای کمک به خودش .

 دیده شده است وقتی انسان دعا می کند آرامشی بعد از آن به او دست می دهد .

اینها همه به این خاطر است که انسان در آن پروسه ی زمانی به خودرجوع می کند و به نیروی خود ایمان می آورد و بدون فکر کردن به مسائل دیگر به خود شناسی عمیق خود آن هم صرفا برای ساعاتی دست می یابد.

البته او می تواند به راحتی این مسئله را برای تمامی عمر خود تضمین کند و این میسر نمی شود مگر آنکه خودش بخواهد .

اینکه انسان روزمره وار زندگی کند و صرفا نفس بکشد قطعا به این نتیجه ی مطلوب دست پیدا نخواهد کرد .

 سوال سوم بی ربط به سوال اول نیست .

وقتی انسان معتقد باشد که آینده اش پیش بینی شده است بنابراین به راحتی می تواند به این سوال سوم نیز پاسخ دهد که خدا بر جریان تاریخ حکم می راند .

 یعنی همه چیز از پیش تعیین شده است و او صرفا زندگی می کند .

اما فلسفه ی زندگی کردن این مسئله را به زیر سوال می برد .

 اینکه انسان بداند فردایش چه طور پیش بینی شده است پس چرا از روز ازل به وجود آمد؟

 او که می دانست چه خواهد شد پس چرا آمد؟

البته این سوال در ادیان های مختلف همچون اسلام و مسیحیت به نوعی پاسخ داده اند .

 اما به نظر خیلی هم ساده نمی آید ، اینکه انسان خود را قانع کند که من آفریده شده ام به صرف اینکه خود را بشناسم و امتحانی پس بدهم ! زیاد قابل باور نیست .

البته به شرطی می توان به عمق مسئله پی برد که واقعا سوال را بی تعصب پاسخ دهیم ، اصلا چه معنا داشت که ما به وجود بیائیم ؟

من که همه چیزم از پیش تعیین شده بود !

آفریننده ی من که همه چیز را می دانست پس چرا به وجودم آورد .

 به خاطر می آورم که این سوال را اینگونه در دین پاسخ داده اند: موضوع را معلمی در نظر بگیرید که می داند کدام شاگردش زرنگ و کدام شاگردش تنبل است . اما برای اینکه به خود شاگرد نیز ثابت گردد از آنها امتحان می گیرد!!!

شاید به جرات بتوانم بگویم که خیلی ظاهرانه پاسخ داده شده است .

اینجاست که انسان خود را به بی خیالی می زند .

اینجاست که نمی داند باید طرف جبر را بگیرد یا اراده را !

وقتی می گویند : انسان صاحب اختیار و اراده است ! این چه اختیاری است که هر چه بیشتر از خود می پرسیم بیشتر به جبر نزدیک می شویم ؟

با این اوصاف انسان تنها بین آمدن و رفتن خود آزاد است و هیچ نیروی بشری و فرا بشری نمی تواند او را وادار سازد تا کاری را بر خلاف میل خود انجام دهد .

 و این یعنی معنای کامل اراده ولی صرفا در این بودن !

در هر حال انسان آزاد است که بیندیشد و در این اندیشیدن می تواند به خیلی چیزها بیندیشد اما مهم چگونه اندیشیدن ، چگونه پرسیدن از خویشتن و در واقع دست یافتن به معنای خاص انسان است .

+ نوشته شده توسط زهرا محمدپور در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت 21:27 |