به نام هیچ کس
به نام من ، به نام تو ، به نام ما
من و تویی که انسان را رعایت کردیم
خود اگر شاهکار خدا بود یا نه !
قصه نیستم که بگویی، نغمه نیستم که بخوانی ، یا چیزی چنان که ببینی ، یا چیزی چنان که بدانی ،
من درد مشترکم مرا فریاد کن !
شاملو
من زهرا محصول آمیزش دو جنس مذکر و مونث بنا بر ثبت شناسنامه ام بیست و سه سال پیش به این جهان هستی پرتاب شده ام ، و جسم من درست بیست و سه سال است که دارد روال عادی بزرگ شدن را طی می کند و اگر دستخوش تحولات طبیعی و غیر طبیعی نشود این روال ادامه پیدا خواهد کرد ، تا زمانی که سلولهای بدنم از کار بیفتند و این روند متوقف شود و انجاست که به قول عوام مرگ من فرا میرسد !
من ابدا نمی دانم که چه زمانی قراراست خوراک بدمزه ی کرمهای قبرستان بشوم؛اما می دانم که هستم و در این بودن شک ندارم .
من از وقتی به دنیا امدم ، این پیری و این مردن با من هست . منتهی انگار در زبان این عوام این مردن زمانی به سراغ انسان می آید که تو پیر میشوی؛در صورتی که پیری ذاتا در من رخنه کرده بود . من آن زمان که دختر بچه ی لوس مامانی ام بودم ، سفیدی موی پیری و نداشتن دندان سالخوردگی را در خود حس می کردم !
وقتی سواد را برای خود معنی کردم دیدم این طور معنی میشود : یعنی سیاه کردن صفحه ی ذهن !
بنا براین تا زمانی که این صفحه ی ذهن سفید است،هر لحظه ممکن است یک چیزی باعث سیاه شدنش شود و چه راحت هم این اتفاق رخ میدهد ، یک چیز سفید را سیاه کردن خیلی راحت تر از یک چیز سیاه را سفید کردن است ، بنابراین خوب تر آن است که دیگر پاک کن دست نگیرم و بروم سراغ صفحه ی ذهنم و بخواهم هرچیز اشتباه سیاهی که ان را پر کرده پاک کنم ، ترجیح میدهم از اول بر رویش فکر کنم و در صورت تاییدش ان را به صفحه ی ذهنم ارسال کنم .
بنا براین اولین گام درراه شناخت خود را در پیش گرفتم :
یک بار از خود پرسیدم چرا مردم این جرات را ندارند تا از خود بپرسند که چه کسی هستند ؟ از کجا امده اند ؟ به کجا می روند ؟ این بودن چه نقشی در زندگی آنها دارد؟ آیا اصلا وجود دارند یا تنها زائیده ی تخیلات است ؟ تخیل چه نقشی در سرنوشت انسان دارد؟ انسان چیست ؟ خدا کیست؟ چطور می شود او را اثبات کرد ؟ آیا اصلا وجود دارد؟ بودن یا نبودنش چه نقشی در زندگی ما ایفا می کند ؟ اصلا زندگی یعنی چه ؟ و........
اینجا بود که به این طبقه بندی رسیدم :
این یک اسب است
این یک قابلمه است
این یک زن است
این یک رودخانه است
این یک ...........است
همه هستند و از مصدر بودن آمده اند . (( است : هستن )) اگر بخواهم این جمله را ادامه بدهم چه بی انتها ادامه پیدا می کند . اما ، اما چه چیزی زن را از بقیه جدا می کند؟ چه چیزی باعث تمایز زن از بقیه می شود؟
زن می پرسد !
به نظر من این آن چیزی است که زن را از بقیه جدا می کند ، در غیر این صورت همه هستند ، همه وجود دارند و به مقتضی خود جا اشغال می کنند ، اما ، اما زن می پرسد .
بر اساس همین نتیجه گیری من موجودات را به دو دسته تقسیم بندی کرده ام :
هر موجودی که می پرسد : انسان
هر موجودیکه نمی پرسد : غیر انسان
بنا براین بی پروا می گویم که : هر چیزی می تواند در دسته ی اول و هر چیزی هم می تواند در دسته ی دوم قرار بگیرد . موجودات از دیدگاه من در این جهان هستی اینگونه تقسیم بندی شده اند .
می پرسم پس هستم ! و این گام مستحکم اول در راه خود شناسی من است .
اما ، اما چگونه پرسشی؟
پرسش نه به این پرسش که بگوئیم :
امروز چه بپوشم؟
امروز چی بخورم؟
امروز کجا برم؟
عجب دختر خوشگلیه ، چه جوری برم تو کارش؟
عجب پسر خوشتیپیه چه کار کنم نظرش بهم جلب بشه؟
امروز با کی قرار دارم؟
و...........
به راحتی می شود بی نهایت پرسش این چنینی به این دسته بندی اضافه کرد
اما این آن پرسشی نیست که اساس انسان بودن را تشکیل بدهد !
اینها صرفا روزمره وار زیستن است و کلیه ی پرسشهای این چنینی ریشه در زند گی روزانه ی نه تنها انسان بلکه هر موجودی غیر از انسان نیز دارد .
به نظر من پرسشی پرسش است که جواب قطعی نداشته باشد و وقتی جوابی به آن پرسش می دهیم در خلال آن جواب ، پرسش دیگری زاده شود و این گونه روال پرسشها بی نهایت شود .
من این ،بی نهایت بودن را دوست دارم .
و این اجازه را به خودم دادم که حتی به بودن خود نیز شک کنم و آن را به زیر سوال ببرم
به اولین مرحله ی اصلی ای که می رسم این است که از کجا آمده ام ! وقتی می خواهم خودم را به زیر سوال ببرم اول باید ریشه ی بودنم را به زیر سوال ببرم تا به خود برسم .
با خود شناسی تا خدا می توان بالا رفت!
یا همان شعار معروف به خود آی!
به دال و مدلول در این هستی اعتقاد دارم و خوب می دانم که هرچیزی زاده شده از چیز دیگری است . یعنی هرچیزی چیز دیگری آن را به وجود آورده است . بنا براین من نیز مدلول یک دال هستم اما مهم آن است که آن دال را بشناسم
نمی خواهم به همین زودی نتیجه گیری کنم اما می خواهم این فرضیه را اثبات کنم که اگر خودم را بشناسم دال خود را نیز خواهم شناخت . و در این موضوع نیز شکی ندارم ! پس قطعا دالی وجود خواهد داشت چون من هستم !
به نظرمن ، مردم سر شان را با یک سری از خرافات گرم کرده اند به صرف اینکه خود را تبرئه کنند ، یا شاید به خاطر ترس است که این کار را نمی کنند !!!حاضر نیستند پرسش از خویشتن را شروع کنند و این یعنی تعصب نا به جا داشتن ، یعنی سیاه شدن صفحه ی ذهن بدون هیچ پرسش اساسی ای ، یعنی راه گریز نداشتن برای رسیدن به اصل انسانی !
وقتی اولین سخن سخن از وجود دال است اینجاست که به یک سری از جبهه گیری های نا به جا برخورد می کنیم : دین ، سنت ، نگاه سنتی غلط و ...
باطن را فراموش کرده ایم و سرمان را با ظواهر گرم ساخته ایم .
انسان را اشرف مخلوقات نامیده اند اما آیا کسی پیدا شده است تا از خود بپرسد چرا؟
خوب می دانیم که از لحاظ غریزه ی جنسی به پای هیچ حیوانی نخواهیم رسید اما از لحاظ فکر و اندیشه چطور؟ من فکر دارم ، بنابراین حق فکر کردن دارم و این فکر کردن زمانی خود را شکوفا می سازد که من بپرسم اما بی تعصب ، نه با تعصب های نابه جا
به نظرم برای پرسش از خویشتن باید جرات به کار برد و باید تعصب را به دور انداخت ، باید بدون هیچ پیش فرضی سوال از خویشتن را شروع کنیم ، نباید بگذاریم افکارمان با یک سری از موارد بی پایه پر شود ، نباید سد محکمی در مقابل فکر آزادمان بسازیم .
وقتی صحبت از خدا می شود اولین مسئله جبهه گیری دین است ، در صورتی که دین می خواهد ما را به خود آورد و در این خود باوری ما را به خدا معتقد سازد حال آنکه متاسفانه اصل قضیه فراموش شده است و وقتی پرسش از خدا را آغاز می کنیم کلیه ی نگاه ها بر می گردد و آن وقت است که به جای پرسش اصلی باید پاسخ یک سری از ظاهر گرائی های اطرافیان را بدهیم.
می خواهم به این باور دست پیدا کنم که من باید خودم را بسازم و در این خود سازی بی هیچ شکی جلو روم و بدانم اگر درست و صحیح گام بر دارم به آن معبود واقعی خواهم رسید
اما نمی خواهم این معبود را بدون شناخت پرستش کنم . نمی خواهم ذهنم را با یک سری از افکار بی چون و چرا پر کنم . می خواهم علت همه چیز را بدانم و به این نکته هم اصلا اعتقاد ندارم که ما نمی توانیم جواب همه ی پرسش ها را بدانیم . اینکه البته اصل پرسش است چون هیچ پرسشی جواب قطعی ندارد اما اینکه من نپرسم را هیچ وقت نمی توانم پذیرا شوم . باید پرسید و چه بی انتها هم باید پرسید
دلم می خواهد به وجود خدا شک کنم تا زمانی که به وجودش مطمئن شوم و در این شک هیچ گونه پروایی هم ندارم . چون مطمئنم نتیجه ای که بدست خواهم آورد از اطاعت های کورکورانه ی بی دلیل بسیار زیباتر خواهد بود .
بنا براین بر خلاف امدن و رفتنم که دست خودم نیست و تنها در این هستن آزادم ، اجازه نمیدهم که ذهنم با یک سری از خرافات بی فکر و پایه پر شود !
می خواهم در این بودن نهایت استفاده را ببرم اما آزادانه و بدور از هرگونه افکار مخدوش !
اما در روند زندگیم بر خلاف سیل عظیمی از مردم نه به بهشت فکر می کنم و نه به جهنم !
من بدون ترس از قیامت زندگی می کنم !
چرا که سرچشمه ی ترس در آینده است و شخص فارغ از آینده چیزی برای ترسیدن ندارد !
دروغ نمی گویم نه به صرف اینکه در جهان آخرتی که هیچ کسی از آن خبری ندارد ممکن است به جهنم بروم!
از دیوار مردم بالا نمی روم نه به خاطر ترس از عذاب الهی !
دست پیرزنی را وسط خیابان میگیرم و می برم ان طرف خیابان اما نه به خاطر پاداش اخروی!
نه ، نه ، نه
من این کارها را به حکم یک انسان انجام میدهم نه هیچ چیز دیگری !
من می دانم اگر از دیوار کسی بالا بروم حق یک انسان را تباه ساخته ام ، بنا براین این کار را انجام نمیدهم ، می دانم اگر دست ان پیرزن را بگیرم به یک انسان کمک کرده ام پس این کار را انجام میدهم !
و اینها هیچ ربطی هم به دین ندارد ، هیچ ربطی به پاداش اخروی و عذاب الهی ندارد !
من انسانم و همواره انسان بودن را می خواهم رعایت کنم !
بنابراین زهرا در صورت بودن یا نبودن بهشت یا جهنم به زندگی ادامه میدهد و برخلاف نظر خیلی ها اوناامیداز زندگی نیست ، او به دنیا عشق می ورزد ، او حس زیبا شناختی دارد،او آزادانه می اندیشد و در این اندیشیدن تعصبی در کار ندارد و این ربطی به نا امیدی ندارد .
بنا براین من برای خود خدایی ساختم و به این معتقد شدم که به تعداد کلیه ی موجودات زنده بر روی این کره ی خاکی ما خدا داریم .
هرکسی خدای خود را می ستاید و آن را شاکر است . خدای من با خدای دیگران متفاوت است .
این آن نتیجه ای بود که من از وجود خدا گرفته ام .
من نیز با خدای خودم درد و دل می کنم ، با او می خندم ، گریه می کنم ، حرف می زنم ، ناسزا می گویم ، خسته می شوم ، می بّرم ، زنده می شوم و.....
اما چیزی را که هیچ وقت از دست نمیدهم پرسش از خویشتن است و این جرات را پیدا کرده ام و بر خلاف تصور خیلی ها نه تنها چیزی را از دست نداده ام بلکه چیزی فراتر نیز بدست آورده ام .
خدای من همیشه با من است و این بار نیز در این بودن شکی ندارم !
بنابراین زهرا دارای یک خدا است . خدای زهرا وجود دارد چون خود زهرا وجود دارد .
زهرا نیز یک موجود است وبه عنوان یک موجود همچون دیگر موجودات خوشحال می شود ؛ اما نه خوشحالی تایید عوام برای خوش تیپی اش ، نه خوشحالی زایدالوصف آمدن یک خواستگار !
او هم نا راحت می شود ؛اما نه به خاطر داشتن مثلا وزن اضافی ، یا حتی غم از دست دادن بهترین عزیزان !
اینها خوشحالی و ناراحتی زهرا را تشکیل نمی دهد !
من زمانی خوشحال می شوم که یک قدم به انسان بودن خود نزدیکتر شوم . یک قدم به انسان نزدیک گردم !!
و زمانی ناراحت می شوم که بدانم نتوانستم دیگری را به این موضوع واقف کنم که او نیز می تواند نمونه ی بارز از یک انسان باشد !
این خوشحالی و ناراحتی تواما با من است .
زهرا هم همچون دیگران به هستی می نگرد و به عنوان یک هستنده به زندگی اش ادامه می دهد اما اوبرای خود دنیای ساخته که در آن زندگی می کند .
او هم عاشق است . بدجوری هم عاشق است . عشق را خمیره ی زندگی اش می داند و بر این باور است که زندگی بی عشق معنا ندارد . می داند که اگر لحظه ای بی عشق زندگی کند آن وقت است که پوچ زیسته است و پوچی این هستی را در زندگی بدون عشق می داند!
آری ، من نیز عاشقم ، عاشق کاغذ و قلمم هستم و با آنها زندگی می کنم ، با آنها حرف می زنم ، درد و دل می کنم ، می خندم ، می گریم . من این معشوقه را با هیچ چیز دیگری عوض نمی کنم .
همچون دیگر عشاق حاضر نیستم لحظه ای معشوقه ام را تنها بگذارم به نظرم عشق زمینی در مقابل این عشق هیچ و ناچیز است . چطور می توانم از یک انسان انتظار داشته باشم که همیشه با من باشد ، همیشه به حرفهایم گوش بدهد ، طردم نکند ، کدام انسانی حاضر است این همه زمان با من باشد ؟ هیچ کس !
بنابراین ترجیح میدهم به جای آنکه با کسی حرف بزنم که در درجه ی اول برای من زمان تعیین می کند و من مجبورم در آن محدوده ی زمانی با او به سخن بنشینم ، با خودم سخن می گویم که هیچ محدوده ی زمانی ای هم در کار نیست ! از طرفی خودم را همیشه دارم ! اما انسان دیگر را خیر !
من اینگونه زندگی می کنم .
من قلمم را هیچ وقت زمین نمی گذارم .بهتر است این طور بگویم که من بدون نوشتن هیچم !
البته در من نیز ترس رخنه کرده است ! ترس از آینده ، آینده ای نه چندان دور برای از دست دادن معشوقه ام
از آن روزی می ترسم که رعشه ی دستانم اجازه ندهد که من بنویسم و آنجاست که سکوت مطلق اختیار می کنم ! ولی وای بر من اگر بخواهم یک روز ، تنها یک روز بی کاغذ و قلم زندگی کنم ! وای بر من !